تبليغاتX
قرنطینه به قرنطینه ی خود نشسته ام.

قرنطینه

به قرنطینه ی خود نشسته ام.

                                                      یا هو

 

من غرق می شدم.


آب،

برای تو پُر بود

از صدفهای بستۀ ناپیدا

                       - پُر یا پوچ -

و روی آب،

            شاخه های سبز شناور.



کدامیک

           شکل دستهای تو

                                بود؟

 

 

                                                                                     عاشق .

پی نوشت:

- قصد داشتم به خاطر بیست و دوم بهمن چیزی بنویسم، ولی احساس میکنم شور وحال روزهای بهمن 57 برای بچه های امروز کمی ناشناخته است.
اگر دل به این باور بسپارم که دوران گذارهای تاریخی پر تب و تاب و عصر انقلابها دیگر تمام شده است، مجبورم با تأسف برای نسل امروز که حافظه ی تاریخی شان نمونه ی عینی برای ایده های چپگرایانه و حرکتهای انقلابی سراغ ندارد، دل بسوزانم.

- به بازی Ben Kingsley در فیلم "خانه ای از شن و مه" چندان جدی و با نگاهی نقادانه توجه نکردم و دلیل آن هم حساسیتم بر خصوصیات کارآکتری بود که بن کینگزلی نقش او را بازی میکرد.
اعتقاد دارم بازی کردن در نقش یک ژنرال سرخورده ی ایرانی، با تمام خصوصیات فرهنگی و شخصیتی اش نیازمند بررسی همه جانبه ی یک دوره ی تاریخی از کشور ایران است و هیچ شخصیت قابل توجه ای را نمیتوان فارغ از شرایط اجتماعی و سیاسی آن دوره ی خاص بررسی کرد. مسلماً با درک کاملی از هویت فرهنگی و جغرافیایی یک شخصیت، بهتر میتوان به نشان دادن جنبه های مختلف رفتاری او پرداخت و بدیهی است که یک هنرپیشه ی غیر ایرانی با فاصله ی فرهنگی فراوان از ایران و ایرانی، توانایی مناسبی برای ارائه ی چنین نقشی ندارد. 
این موضوع جای بحث فراوان دارد ولی به هر حال، دیدن فیلم Death & Maiden ساخته ی رومن پولانسکی، فرصتی بود تا به بازی بن کینگزلی در نمایش کارآکتری که قابل تعمیم به هر فضای اجتماعی و فرهنگی در هر کجای دنیا میباشد، خیره شوم و از نمایش و تصویر سازی شخصیتی که در پشت سیمای آرام و ترحم برانگیز آن سابقه ای از رفتارهای سادیستیک و حیوانی نهفته است، لذت ببرم.

- سیگورنی ویور نیز بازی درخور توجه ای به نمایش میگذارد. سیگورنی ویور برای من یادآور خاطرات دوران کودکی و بازی با تفنگهای اسباب بازی است که بر روی دسته ی آن عکسی از هنرپیشه ای شبیه به او در لباس چرمی نقش بسته بود.

- همه ی نفسهایم را جمع کرده ام تا آخر همین هفته که به خانه می روم، گرد و غبار خستگی و دلتنگی و دوری ۳ ماهه را با یک بازدم عمیق از سینه ام بیرون بریزم و اندرونم را با یک نفس عمیق، پُر از بوی خوب خانه و عشق و خنده لبریز کنم. یک نفس عمیق پُر از بوی سیاوش...
 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 3:3  توسط انوش  |