دودهای ِ روشن ِ رقصان،
با شتاب مارپیچ و محو شونده
و رنگ ِ آفتابی آسمان
در انبساط انتهای ِ آن،
اندام ِ شیشه ای ِ تو بود.
وسوسه،
بوی ِ نان می داد.
بالاست
این دستهای ِ روستایی ِ ساده،
در خیال ِ سرگذشت ِ دانۀ گندم
که وصف ِ دستهای ِ تو بود.
عاشق.
- قرار بود بابت همدردی با دوستی ودر اعتراض به مشکل اینترنتی اون عزیز پست تازه ای نذاریم ولی خوب از اونجایی که حضرات روسای اون دوست عزیز فهمیدند که عواقب امنیتی، سیاسی و اجتماعی به روز نکردن این وبلاگ اصلاً نگران کننده نیست و نه تنها کن فیکون نخواهد شد بلکه آب هم از آب تکون نمی خوره و لذا اینترنت را فعلاً و تا اطلاع ثانوی جهت استفاده ی اون عزیز برقرار نگه داشتند، تصمیم گرفتیم این پست رو با سرور و شادمانی تقدیم همون دوست عزیز بکنیم.
- آنکه نگاهش به دیگران متکبرانه است، تنهایی اش را تقدیس میکند و آنکه متواضع است، تقسیم. این از خود گذشتن است.
- چندتایی فیلم گیر آوردم که تا قبل از رفتن خونه باید ببینمشون. از امشب شروع میکنم و اگر چیزی توجه ام رو جلب کرد، حتماً اینجا مینویسم.
