تبليغاتX
قرنطینه به قرنطینه ی خود نشسته ام.

قرنطینه

به قرنطینه ی خود نشسته ام.

                                                      یا هو

 

 

پس-پی نوشت:

امروز،خانه نشسته بودم که منشی ام برای انجام کاری آمد و خبر آورد دو تا از بیمارهای ثابت مطب، دو دختر جوان مبتلا به سرطان، در عرض ۲۴ ساعت گذشته فوت شده اند.
یکی شان دختر خانم 14 ساله ای بود مبتلا به لوسمی حاد و دیگری دختر جوانی بود دانشجوی رشته ی ادبیات اگر اشتباه نکرده باشم و درگیر با یک تومور نوروبلاستومای پیشرونده در پیشانی و پشت حدقه ی چپ.
افسوس می خورم برای ناآگاهی و فقری که اینها را در زودتر رفتن مساعدت کرد.ارتباط آنها با من نه به عنوان یک پزشک که به عنوان تنها راه مانده ی در دسترس برای مقابله با این شرایط بود و من در حیرت از اینکه چه میتوانم بکنم غیر از اعتماد بخشی که میدانستم تنها داروی امید بخش برای خودشان و خانواده هایشان بود.
میدانم که در اندازه های خودم کمک موثری بوده ام گاهی، ولی سخت گله مندم از شرایطی که باعث می شود اینها به اندازه ی لازم و صحیح به رفع مشکلاتشان نپردازند.
بسیار موارد بود که من با زبان خودشان تشریح کردم که تلاش برای زنده بودن حق اینهاست و به همان اندازه ای که هر دختر جوان دیگری در هر جای دنیا می تواند، باید از امکانات بهره بگیرند.
سعی فراوان کردم به خانواده هایشان توضیح بدهم که مایه گذاشتن برای حفظ زندگی دختر، چیزی از مردی پسرانشان کم نمی کند. حتی سرمایه ی بعدهایشان را هم از بین نخواهد برد که درسی خواهد بود برای همان پسرها تا دخترانشان را دوست بدارند، همانگونه که پدر و مادرهایشان داشتند. که نداشتند البته!
دختر کوچکتر را پنج شنبه با حال بد آوردند و من در اصرار که این نیاز به بستری شدن فوری و شروع یک درمان جدی ودوباره دارد. کاری که چندین بار تا الان به اصرار خودم انجام شده بود ولی طبیعت ساده ی فرهنگی خاص این مردم که همه چیز را در ساده ترین شکلش می خواهند، دیگر داشت آنها را بی حوصله میکرد و مادرش شاکی از اینکه تازه از انجام دوره ی درمانی سلسله واری برگشته که تا الان نه تنها بهبودی ای به دنبالش نبوده که به غرور بومی شان هم لطمه زده است.
گلایه ی تلخی داشت از اینکه نگاه به خودش و دخترش در بیمارستان، نگاهی تحقیرآمیز بوده است و برخورنده به حجب و حیای سنتی شان. میگفت احساس میکنم مسخره مان میکنند و من در این فکر بودم که گناهی هم ندارد، تلقی رفتارهای دیگران در فرهنگ های بومی و سنتی، ناشی از نشناختن است و تعبیر اشتباه به دنبال آن.
بهت زده ام از اینکه پنج شنبه من اصرار میکردم به انتقالش به شیراز و دخترک خودش مصرانه مخالف بود. مادرش به من التماس میکرد که راضی اش کنم و من با تعجب میگفتم راضی کدام است؟ بردارید و ببریدش. عصر هم پدرش را در مطب دیدم و یک یادداشت و شرح حال از دخترش دستش دادم و با تاکید بر راه افتادن در همین امشب، راهی اش کردم.
غروب که منشی ام آمد و کاری داشت و من از او اوضاع و اخبار را پرسیدم، گفت که دیشب فوت شده است و من هنوز متعجب و بهت زده ام که چرا اینها هنوز نرفته بودند؟ دخترک اصرار می کرد؟ یا خودشان خسته شان شده بود؟
خسته ام عجیب!!
مانده ام که زندگی و مرگ اینها درد است یا خستگی و بی حوصلگی و تنهایی های خودم؟
دلم نمی خواهد آنقدر درگیر خودم باشم که نگاهم از اینها پوشیده شود و دیگران را فراموش کنم.
من هم یکی از همانها هستم. نیستم؟

 

                                                                                       عاشق .

دوستان عزیز اگر نظری دارند لطفا در پست قبلی بنویسند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1385ساعت 20:47  توسط انوش