یا هو
عادت دارم هفتگی، فقط یکشنبه ها، پست جدید می ذارم. اما در یک هفته ی گذشته، در 2 مورد شرایطی پیش اومده که من رو وادار کرده این برنامه ی هفتگی رو فراموش کنم و از این قاعده تخطی کنم.
یکی پست چهارشنبه قبل که در طول 48 ساعت بعد از به روز کردنش فهمیدم عملکردم درست بوده و من باید اون را میگذاشتم چرا که همون نوشتن و به روز کردنش هم، مثل واگویه های نوشته شده در اون، نشانه ای بود از انتظار، از احساس مسرت، از رضایت و از عشق.
یکی هم همین پست که نتیجه ی عیارسنجی و جستجو در خودم و به دنبال صحبتهای دیروزم با نیما بوده.
به نیما گفتم که عشق های کوچک را باید پر و بال داد تا بزرگ بشن و قابلیت هیچ شدن در مقابلشون بارز و ممکن باشه.بعد برگشتم و دیدم ؛ خودم هم روزی مانده بودم، تکلیفم روشن و مشخص نبود، ولی حالا که نگاه میکنم می بینم ؛ من پر و بال دادم، فرصت دادم، تحمل کردم و دیدم که او هم تحمل کرد همراه من....و حالا پر و بال دارم.
به نیما گفتم که باید در مقابل آدمای بزرگ، تسلیم شد. اونا ارزشش رو دارند که آدم به خاطرشون بر هراسش غلبه کنه، از بدبینی ها و بی اعتمادی هاش بگذره. بعد برگشتم و دیدم ؛ من تسلیم شدم، موندم و اعتماد کردم و حالا دیگه هیچ هراسی ندارم و برنده شدم. در واقع اینکه، او آنقدر بزرگ بود که ترس من رو کشت، هراسم رو گرفت و من باید از همون اول، با خوشبینی کامل میدونستم که برنده خواهم شد.
به نیما گفتم که در وسعت دوست داشتن قلب آدم، هزاران کس می تونند جای بگیرند ولی وسعت عاشقی قلب آدم، فقط متعلق به یک نفر هست. بعد برگشتم و دیدم ؛ چه خوشبختم من که او علاوه بر تمام پهنای عاشقی قلب من، قسمت زیادی از پهنای دوست داشتن رو هم در قلب من اشغال کرده. چه خوشبختم من....
آوازم بوی شکوفه میگیرد
وقتی که واژه ها
با رقص نام تو ،
از منتهای حنجره پرواز میکنند.
عاشق .
پ.ن 1): با نیما که حرف میزنم، خیلی راحت با هم در هر رابطه ای صحبت می کنیم، احساس میکنم زبون همدیگه رو بهتر می فهمیم.
شاخکهای حسی ام برای یک تحقیق پسیکولوژیک جنبیده که آیا واقعا تن صدا، لحن صحبت و یا هر فاکتور دیگری در پروسه ی حرف زدن، میتونه یه عامل تاثیر گذار روانی باشه به حدی که راحت راحت باشی و طرف مقابلت رو هم راحت احساس کنی؟
من که این حالت رو در نامه و متن و شعر و یا هر موضوع نوشتاری دیگه نمی بینم. ندیدم تا حالا چیزی تونسته باشه جای حرف و کلام رو بگیره.
پ.ن. 2): تصور کنید اگر پروسه ی حرف زدن با یه اعجازی مثل دیدن هم همراه باشه ، چی میشه!!
پ.ن. 3): این پست رو در ساعات اولیه روز دوشنبه 12 تیر نوشتم. موندم که اصلا بذارم توی بلاگ یا نه؟ اگر شما این پی نوشت رو، در هر تاریخی دیدید، یقین کنید که نموندم و به کلنجار با خودم خاتمه دادم.