تبليغاتX
قرنطینه به قرنطینه ی خود نشسته ام.

قرنطینه

به قرنطینه ی خود نشسته ام.

                                                    یا هو

 

نکته 1): اصلاً به فوتبال فکر نمیکنم، پس چیزی هم از تلخی شکست و احساس یأس نمی نویسم.

 

نکته 2): اصلاً به پاسخ به نیما هم نمی اندیشم، پس چیزی هم از هیچ شدن و عشق نمی نویسم.

 

نکته 3): اصلاً به کسی شدن نیز نمی اندیشم، پس چیزکی از سر لوده گی می نویسم، چون در این مُلک، لوده گان، کسانند.

 

نکته 4):

دیشب داشتم فکر می کردم نبودن همسر و فرزند در زندگی در غربت من، مزایایی هم داشته است.

یواش یواش، راه و رسم زندگی مسالمت آمیز با حیوانات را، ضمن تعهد و پایبندی به اصل عدم تعارض به حریم یکدیگر، یاد می گیرم.

اتاق هایی که بدلیل تنهایی ام، گاه هفته ها درهایشان باز نمی شود، مأمن و مسکن مورچه ها، عنکبوتها، شب پره ها و مارمولکها شده است.

فراوانی تنوع زیستی در خانه ی من، جای خالی موش و گربه را به شدت نمایان می کند. البته آن بیچارگان به مقتضای معرفت بیشترشان، قبلاً اعلام حضور کرده اند، ولی من به مقتضای قدرت بیشترم، حضورشان را نپذیرفته ام.

پارسال، سگی هم به امید همخانه شدن، همسایه ی من بود، ولی من بعد از یکی دو ماهی همسایگی، او را به همخانه گی نپذیرفتم.

(حتماً تاُیید می کنید که نسبت به سال گذشته واپس گرایی داشته ام و خودم را به مدت یکسال از " نظم نوین خانگی " عقب انداخته ام؟)

من از این زندگی خودمختارانه ى دیگران، توأم با مرکزیت قدرت کل در منطقه ی تحت تصرف خودم، راضی ام و شاید هم لذت می برم.

البته خواه ناخواه، لذت هم می برم چرا که قدرت، خودبخود لذت آفرین است.

ولی باور کنید زندگیمان کاملاً با مسالمت با یکدیگر و تساهل و تسامح همراه است، به شکلی که با رضایت کامل به همدیگر کمک می کنیم و اگر احیاناً زمانی من تحت تأثیر قدرت منطقه ای که دراختیار دارم، قصد لذتجویی به سبک انسانی را داشتم و مجبور شدم از انواع لذت همچون بایکوت اقتصادی و تحریم، خشونت و اشغال خاک و غارت و قتل و کشتار، بهره ای ببرم، حتماً همسایگان عزیزم می پذیرند که از این شرایط راضی باشند.

مورچه ها زحمت می کشند، خرت و پرت های خوراکی ماهها مانده در ته قفسه های آشپزخانه و لاشه ی حشرات و مارمولکهای پیر و مرده در جای جای این جامعه ی مشترک المنافع را می خورند و سهم خودشان از تلاش متحدانه مان برای برقراری مساوات در این جمهوری دمکراتیک منزل را، ادا میکنند.

مارمولکها حساب پشه های یاغی و تروریست را می رسند و وظایف خودشان را در ساختن جامعه ای نمونه انجام می دهند. اگر چه گاهی به این نتیجه می رسم که باید کمی محدوده ی مارمولکها را محدودتر کنم چون می ترسم در اثر ارتباط دائم با پروژه های امنیتی و ضد تروریسم، از ملایمت رفتارشان کاسته شود و یا شاید هم به شریک بودن با دزد و رفیق بودن با اهل قافله متمایلشان کند.

عنکبوتها و شب پره ها را نمیدانم چگونه سهم خودشان را ادا می کنند، ولی مطمئناً هر چه هست حتماً خوب انجام می دهند که به بودنشان رضایت داده ام. احتمالاً خودشان می دانند سهمشان چقدر کوچک و بی ارزش است که به کمترین احسانی از جانب من هم، راضی می شوند.

لطفاً مغرضانه قضاوت نکنید و نگویید که من از قدرتم سوءاستفاده می کنم.

من هم در کنار فعالیتهای آنان و همگام با نظام کلی جامعه ی خانگی، بقایای مانده از همکاریهای آنان، اعم از پاکتهای سلوفونی ِغیر قابل هضم ِ باقی مانده در قفسه های آشپزخانه و یا اسکلتهای خالی از هر گونه سلول ِ خوردنی ِ مارمولکهای ِ پیر ِ مرده ( و یا مارمولکهایی که بدلیل ترس فوق الذکر و احیاناً با لذت هر چه تمام تر و به روش قتل و کشتار، به غذای مورچه ها تبدیل شده اند ) را، از محل زندگیشان خارج کرده و صد البته، ماه به ماه به جیره ی غذایی انبار شده شان در قفسه های آشپزخانه اضافه می کنم.

خلاصه اینکه فی الحال چنان از این زندگی مسالمت آمیز در همسایگی یکدیگر راضی ام که نه تنها به همخانه گی، که به همخوابگی با سگ و گربه و غیره هم ممکن است رضایت دهم. البته بدیهی است که حتی اگر من هم رضایت دهم، عرف و شرع و معرفت و اخلاق و حسن رفتار و سایر لذتهای کم ارزش انسانی به همخوابگی رضایت نمی دهند. پس من هم عجالتاً به همان همخانه گی بسنده می کنم و از همین تریبون به جهت یافتن همخانه ی مناسب، اعلام حضور می کنم.

قابل توجه تمامی علاقه مندان!!

البته به منظور روشن شدن اذهان عمومی و در جهت شفاف سازی اعلام میکنم که، من با یکسری از جانوران از جمله موش و سوسک، هرگز نتوانسته ام به خوبی کنار بیایم و آنها را از نفوذ و مهاجرت به جمهوری دمکراتیک منزل، این منتهای یکپارچگی و اتحاد، این Universal Community ، به شدت و با استفاده از روشهای قهرآمیز و گاه نژادپرستانه، منع می کنم.

نتیجه گیری نهایی اینکه: " زندگی در کنار هر موجود زنده ای زیباست، اصلاً زندگی زیباست. "

 

نکته 5): به این می اندیشیدم که نباید به چیزی بیاندیشم. این اندیشه آمد و همه ی اندیشه ها را برباد داد....

 

                         چه بی رحم است بازویم،

                          که می افشاردت در تنگ آغوشم چنین وحشی.

                        چه طناز است گیسویت،

                         که می اندازدم در دام جادویت چنین آسان.

 

 

                                                                               عاشق .

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 4:7  توسط انوش  | 

                                               یا هو

 

نکته ۱ :

 

به آفتاب سوارم

یال ِ شعاع ،

به پهنای ِ زمین افشانده .

فراروی من،

چه سخت می تازد شب ....

به فردا خواهم رسید ؟

 

و چه آسان است

                  و شورانگیز،

                          پاسخ :

زهی سعادت،

که در آستان ِ روشن ِ آسمانی ات

                             می تازم.

هیهات که این نشاط

                      وا گذارم به شک.

 

 

                                                                            عاشق .

...............................................................................................................

نکته ۲ :

دوست داشتم برای نیمای عزیز چیزی بنویسم، ولی محدودیت صفحه ی نظرات وبلاگش این فرصت رو به من نمیداد مضاف بر اینکه احساس میکنم چون این نوشته اصراری است به باورهای خودم، وظیفه دارم که اینجا بنویسمش.

نیما جان،

 

عشق،

هراس ِ هویدایی رازهای کهنه نیست.

عشق ،

سراب ِ رویایی قلبهای تشنه نیست.

عشق ،

قصه ی شیدایی جانهای خسته نیست.

عشق ،

جانی تازه است به درون قلبهای خسته ی رازآلود.

عشق ،

باطل السحر دلهای افسرده است.

 

در چند روز گذشته، به تناوب پیش اومد که بیام و نگاهی به پست جدیدت بندازم. یعنی درواقع، پست آخرت رو در چند مرحله خوندم و تا الان که رسیدم به خوندن پی نوشتی که آخر اون نوشتی.

تو این فاصله فرصتی پیش نیامده بود تا چیزی برایت بنویسم ولی راستش الان که فرصتش رو دارم هم، کمی از خوندن پی نوشت شوکه شده ام و نمی دونم چی باید بنویسم.

این قسمت آخری کمی به نظرم شبهه برانگیز اومد و من رو به فکر فرو برد.

نه اینکه این شبهه برام ایجاد بشه که تو از گفتن این نکته منظوری داری و من موظفم که اون رو بفهمم و به تناسب فهم و درکم، پاسخی بدم.

و نه اینکه این شبهه باعث ایجاد شرم و یا یاس برام بشه و من رو ناامید بکنه.

بلکه این فکر رو به سرم انداخت که آیا واقعا همچو منی فکر میکنه تکلیف خودش رو کامل میدونه وچنانچه در شرایط بد قرار بگیره، آیا دچار تشطط فکری نمیشه و از مواضع خودش عدول نمی کنه؟

دچار این خوره ی فکری شدم که نکنه واقعا من به دلیل مطلوب بودن شرایطم، دارم از یک دنیای خارق العاده صحبت میکنم؟

اگر چه باز هم به خودم پاسخ داده ام که؛ نه، تو دنیای بدش رو هم تجربه کرده ای که اینچنین پایبند این شرایط دوست داشتنی و شادمانه ات شده ای،

ولی آنچه مسلمه به یه چیز اعتقاد صمیمانه و راسخ دارم و اونم اینکه؛

اگر من پیامبر بودم، حکم میکردم که در مذهب عاشقی، هم باید دلی چون دریا داشت و هم باید غرور عاشقانه را به هرکسی با هر بضاعتی نفروخت.

خواه ناخواه آن کسی که خریدار غرور توست، در همان دل دریایی شناور است و حس غریبی برایت برنمی انگیزد و تو نیز حس غریبی برایش برنمی انگیزی بلکه با دیدگاه عاشقانه ات نیز آشناست و همین نکته است که غرورت را برایش ارزشمند میکند و برایش محترم است.

ولی اگر من پیامبر بودم، هیچگاه به برائت ِ دروغ و الزام ِ بودنش در دنیای بیرونی و محیط بر ما، اگر چه حتی بهشت نباشد، حکم نمی کردم.

هیچگاه نمی پذیرفتم که عشق و دروغ با هم سنخیتی دارند.

همونطوری که الان هم به هیچ عنوان و تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم طراوت عاشقانه ام را به دروغی هرچند کوچک، بفروشم. دلیلش هم اینه که من از آسیب های دروغ و عدم پایبندی بی نصیب نبوده ام.

هر چند که تجربه ی تلخی بوده، ولی احساس میکنم به داشتن ادراک کنونی ام می ارزیده.

و از این بابت سخت خوشحالم.

..............................................................................................................

نکته ۳ :

با وجود اینکه دیشب که بازی پرطراوت و زیبای تیم ساحل عاج رو که دیدم، این اندیشه در ذهنم قوت گرفته بود که فاصله ی ما تا دنیای فوتبال حرفه ای، به مثابه ورزشی فرحبخش که هم بازیکنانش از آن حظ وافر میبرند و هم تماشاگرانش، از زمین تا آسمان است،

و با وجود اینکه احتمال باخت تیم ملی در مقابل مکزیک و بقیه ی تیمهای هم گروهش رو چیزی غیر معقول نمیدونستم و برای غیرقابل پیش بینی نبود،

ولی امشب که لحظاتی از بازی رو دیدم ( و نه تمام هر دو نیمه را، چون انتظار این لحظه ی تلخ، مانع از حرص و ولعم به دیدن بازی میشد )، این غصه داره قلبم رو میفشاره که تا کی ما باید اسیر چنگال ِ فشارهای زندگی در یک کشور جهان سومی باشیم که فضای مسموم سیستم و اخلاق حاکم بر آن، حتی تا اندرون لایه های اجتماعی و غیرسیاسی آن، مثل ورزش رو هم آلوده کرده؟

وجود دستهای پشت پرده و ستاره سالاری( و نه شایسته سالاری) و مافیای قدرت ِ پنهان در ورای حریم محدود ورزش کشورمان، باعث شده که نه تنها من، که اکثریت قریب به اتفاق آنانی که ورزش را به عنوان یک حرکت اجتماعی و دور از بازیهای قدرت و سیاستهای حاکم میپندارند و آن را جزیی از ضروریات زندگی انسان امروز می دانند، عرق ملی شان آنچنانکه انتظارش را داریم و آنچنانکه از دیگران بندگان خدا در اقصی نقاط این کره ی خاکی به چشممان میخورد، نجنبد و نا خواسته دچار شرم ناشی از این دیر باوری و به تعبیری بی تعصبی، گردیم.

از خودم میپرسم چه ماجراهایی در کار است که برای کسی مثل علی دایی این توانایی را ایجاد میکند تا در تعیین نفرات تیم ملی دخالت مستقیم داشته باشد آنقدر که بتواند بازیکنانی مثل سامره یا ایمان مبعلی و یا دیگرانی که شایستگی شان بر هیچکس پوشیده نیست را از حضور در این میدان که شاید میتوانست محلی برای نمایش توانایی هایشان باشد، باز دارد؟

چه ماجراهایی باعث میشود تا در نبود بازیکنان جانشین برای مردانی مثل مهدوی کیا و علی کریمی، از خود آنها، در نهایت خستگی و آسیب دیدگی و به زور درمانهای سرعتی و هول هولکی، در این میدان استفاده کنیم، در حالیکه یقین داریم برآیند مطلوبی برای تیمشان، حداقل در برابر غولهای فوتبال دنیا، نخواهند داشت؟

چه ماجراهایی باعث میشود تا علی دایی به بهانه ی افزایش افتخارت ملی و ارتقاء رکوردهایش، علیرغم ناتوانی و بلااستفاده بودنش، فضایی مهم را در تیم اشغال کند که حداقل پیآمد آن، از دست دادن محبوبیت خودش در بین آنانی است که روزگاری برای وجودش در این تیم، هورا میکشیدند؟

چه ماجراهایی هست که باعث میشود تا آخرین روزهای قبل از شروع مسابقاتی که بی شک برای چیزی قریب به تمامی مردم این مملکت، فرصتی است برای ابراز میهن دوستی شان و نیز شادمانی های خارج از محدوده ی تحمیل شده و خطهای قرمز، در فدراسیون و سازمان تربیت بدنی، منازعه ی قدرت و خط و نشان کشیدن و هیچ انگاری ِ مطالبات مردم، در جریان باشد و متولیان این رویداد در دستگاه دولتی، هیچ تکلیف مشخص و امیدوار کننده ای برای حضور در این مسابقات ندانند؟

هزاران سوال از این دست در ذهنم می چرخند و در نهایت وادارم میکنند تا باور کنم که ما تا یک جامعه ی دموکراتیک که مناسبات اجتماعی و مطالبات انسانی از تشکیلات دولتی و حکومتی جدا هستند و در واقع دولت وسیله ای است برای برقراری هر چه مطلوب تر این مناسبات و مطالبات، فرسنگ ها فاصله داریم.

چه حیف که عاشق این آب و خاکم و عاشق فوتبالم و عاشق بازیکنان خوب، فارغ از رنگ پیراهنشان.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 23:55  توسط انوش  | 

                                                 یا هو

 

با سماجتی چندان،

به آستانه ی مهر ِ تو آویختم

که پندار یأس ،

همچون چراغ ِ خاموشی

در شب ِ قیراندود ،

برابر ِ من بود.



و تو برای من ،

از رازهای اساطیری عشق

و رویای نسیم های ِ معطر ،
 
ترانه ای خواندی.


 

در سایه ی خورشید ِ آشکارت ،

حاشا که تن به شب دهم.
 

 

                                    عاشق .

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 خرداد1385ساعت 14:43  توسط انوش  | 

                                                 یا هو

 

قلبهایمان را ،

در هزارتوی ِ آینه ی خویشتن نهاده ایم

و خم بر لبه ی پنجره ،

شادابی ِ زلال ِ رازقی را

به جستجوی تو

                استشمام می کنیم.

 

به فریاد ِ نگاهی ،

دیوار آینه ها را فرو ریز

تا قناری ِ زندانی دلهامان

به شوق ِ پریدن در آسمان ِ چشمانت

                                      بخواند .

 

به خوابی میهمانمان کن ،

تا رویاهایمان در فراسوی ِ نسیم ،

آبستن ِ غزل های تو گردد .

   *     *     *     *     *

تو بارانی ،

و در کویر ِ تفتیده ی قلبهای ِ خشکیده ،

احساس ِ عطر ِ یاس

                 با نفس ِ تو

                          شکوفا می شود .

 

 

                                                                     عاشق .

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 1:8  توسط انوش  |