یا هو
داشتم میخوابیدم . تاریک و روشن ِ دم صبح بود ولی دلم هنوز هوای شب داشت . دلم یک تاریکی مطلق میخواست ، ازآنهایی که باید کورمال کورمال ، دستت را دور و بر خودت بگردانی تا دیواری یا تکیه گاهی پیدا کنی و مسیرت را حدس بزنی.از آنهایی که باید قدمهایت را با فواصل کوچک و لرزان برداری تا احیاناً یک سکندری نابهنگام کله پات نکند.
دلم یک شب میخواست بی هیچ کورسویی از نور و ماه و ستاره .
میدانستم که برای حس نکردن و ندیدن این غربت کشنده و دلگیر نیست که دلم تاریکی و شب میخواهد ، ولی فکر هم نمیکردم این شعله ی آرزو ، از این آتش تازه ی توی قلبم زبانه میکشد . فقط میدانستم که سخت به آن نیاز دارم.
در اینجور مواقع همیشه رویایی با یک تصویر شفاف از از دوران کودکیم برایم تداعی میشود ، یک تصویر که سالهاست با من و همراه من هست :
از خواب میپرم و یک نیاز غریزی وادارم میکند تا از رختخواب بیرون بیایم ولی همه جا و همه چیز سیاه است ، تاریکی مطلق و شب محض است و من هیچ چیزی را نمیبینم .
دستم را دور و بر خودم میچرخانم برای یافتن دیواری که تکیه گاهم باشد . صدای آشنایی میشنوم با لحنی که آن هم آشناست ، مخلوطی از التماس و وحشت و تسلیم . یک لحن آشنا که روزها هم به وفور آن را شنیده ام . یواش یواش جلو میروم ، درون سیاهی مقابلم ، تصویر کم رنگ و مبهمی از شیء سپید رنگ میبینم . چند ثانیه بیشتر طول نمیکشد و من همان سپیدی را نشانه میکنم و به سمت جلو میروم . مادر را میبینم که به سجاده نشسته است و دارد ملتمسانه نجوا میکند . میگذرم ، میروم و سبکبار برمیگردم . کنارش دراز میکشم و سرم را روی زانویش میگذارم و به خواب میروم.....
این تصویری از رویای من در وقتهایی است که تاریکی چشمم را به روی همه چیز بسته است. بعدها ، هر بار با دیدن این رویا از خودم پرسیدم چرا لحن و آهنگ شبانه ی مادر ، حتی در آن تنهایی و تاریکی کور و دور از دسترس هم ، اینقدر با ترس و التماس و وحشت و .... آمیخته بود؟ هیچوقت این استنباط را نداشتم که این با جنس زنانه ی او مرتبط است چرا که توانایی های بیکرانش رو دیده بودم و شجاعت و شهامتش را لمس کرده بودم ولی باز هم سوال برایم پیش میآمد.
مادر من متعلق به نسلی است که خود را کوچک و بیمقدار شمردن ، وحشت زده و تسلیم بودن ، سر به زیری و اطاعت محض ، از بدو تولد جزئی از آموزه های تربیتی شان بوده و این توهم آنچنان برایشان رنگ واقعیت گرفته که باورشان جز این نیست.
فراموش نمیکنم که علی رغم دموکراسی درخشانی که پدرم در حکومت کوچک خانوادگی اش برقرار کرده بود و از نمونه های قابل توجه آن ، اصرار به آموزش و تحصیل مادر کم سوادم و جلب مشارکت او در وظایفی خارج از چارچوب وظایف مقرر مادرانه و همسرانه اش بود ، مادر هیچگاه تن به این مساوات نداد . باور او چیز دیگری بود . توهمات القاء شده در خصوص عدم توانایی همتراز شدن با مردان ، او را به یقین رسانیده بود . باوری از نوع " زن خوب و فرمانبر پارسا .... " ، برای او حکم غریزه و فطرت را داشت .
تا پریروز و قبل از شنیدن خبر درگیری پارک دانشجو ، این سوال برایم تکرار میشد که اگر مادر من متعلق به نسلی گذشته و از میان رفته است ، چرا باز هم فریادی نمیشنوم و حتی در این عصر و دوره ی نوین هم همه ی آنچه میشنوم نجواهایی است سرشار از ترس و ناچیز پنداری خویشتن و التماس و ... ، چرا به جز ضجه های متعاقب خشونت تحمیل شده و تجاوز و بهره کشی ، صدای دیگری حتی به آرامی هم نمیشنوم؟
از پریروز به این طرف ، این سوال از ذهنم پاک شده ولی به جای آن احساسی شبیه شرم و یا شاید بغض وجودم را فرا گرفته است. احساسی که ناشی از این است که در این فرهنگ مرد سالار و سرشار از خشونتی که با آمیزه های متحجرانه ی مذهبی و سیاسی ، شکل و شمایل سهمگین تری پیدا کرده ، شهامت و جسارتی که از این مادران و همسران و دختران و خواهران اندک و معدود دیدم ، مثال زدنی بود . احساسی که ناشی از نقطه ی ابهامی است که این شهامت و جسارت زنانه ، بر روی مرد بودن خودم و بسیاری دیگر از مردان این سرزمین گذاشت.
تا قبل از این ، زنانی را دیده بودم که در نشان دادن توانایی هایشان ، دست بسیاری از مردان را از پشت بسته بودند و اگر بیشتر نرفته بودند ، به دلیل شرایطی بود که نظام و فرهنگ حاکم سد راه آنها قرار داده بود . ولی ندیده بودم در فضایی که مردانش از شهامت پیگیری و احقاق حقوق پایمال شده شان ، بی نصیب هستند ، اینچنین زنانی باشند که با فریاد ادعای به حقشان ، به ستیز با باورهای تلخ جامعه و فرهنگ رایج در آن ، حتی با همنوعانی که به فطرت بیش از توانایی انسانی شان اعتقاد دارند ، برخیزند.
اگر چه من مدتها بود که رویاهای دیگری هم داشتم که نیازی به تاریکی مطلق نداشتند ، مثل رویاهایی که روزهایم از آنها نور و روشنی میگیرند یا رویاهای دیگری که احساس میکنم هر کسی در آن فقط یک انسان است فارغ از جنس و نژاد و زبان و .... ، ولی باز دلم میخواست تاریکی مطلق باشد و من باز هم همان رویای کودکی ام را ببینم ....
داشتم میخوابیدم و تاریک روشن ِ دم صبح بود . دلم یک تاریکی مطلق میخواست که در آن باز مادرم را ببینم که به سجاده نشسته است و من صدای آشنای او را میشنوم.
دلم یک تاریکی مطلق میخواست که در آن مادر را ببینم و بشنوم که لحن و آهنگ صدایش ناآشناست ، نجوا نیست ، فریاد میزند ، التماس نیست ، حقش را میطلبد .
دلم میخواست مادر را ببینم که شبیه سیمین بهبهانی و فیروزه مهاجر و بقیه ی مادران تجمع پارک دانشجو است .
دلم یک تاریکی مطلق میخواست ....
عاشق .