تبليغاتX
قرنطینه به قرنطینه ی خود نشسته ام.

قرنطینه

به قرنطینه ی خود نشسته ام.

                                                 یا هو

 

دیشب داشتم با رویایم حرف میزدم . با هم میگفتیم و من غرق در تمنای حضورش ، برایش شعری از سر دلتنگی میخواندم :

تمام لحظه پر دردم ، برگرد

شبیه برف و یخ سردم ، برگرد

بهار ِ عاشقان از ره رسیده

ولی من همچنان زردم ، برگرد .....

به من میگفت از خزان برایم نخوان و از زردی اش نگو ، او که خود ِ بهار است میگفت از بهار بخوان وسبزی اش . 
میگفت از شب نگو و سردی اش ، او که آفتاب است میگفت از روز بگو و گرمی اش .
میگفت از گل بگو و از نشاط و روشنی ، او میگفت که خود نرگس است و نور و شور زندگی .

با چه زبانی باید پاسخ او را میدادم که بداند این سردی ها و زردی ها بی گرمای آتش وجود اوست ، چگونه میگفتم که بداند بهار برای من دیدار روی اوست؟

این برای اوست...

 

گفتی که از بهار ، با من بگو سخن
باشد که سبزی اش ، گردد نصیب من
گفتی که شعری از ، دنیای نو بگو
از باغ و دشت و گل ، از بلبل و چمن

گفتی که از ملال ، از خستگی نگو
هرگز نگو به من ، از رنج جست و جو
شعری ز غصه ها ، در گوش من مخوان
از شادی و طرب ، با من سخن بگو

گفتم به تو که جان ، این میل دلکشی ست
اما خیال من ، از یاد آن تهی ست
بی نرگس ِ تو من ، گلدان خالی ام
شبهای من تهی ، از هر ستاره ای ست

گفتم عزیز ِ دل ، در آرزوی ِ تو
دیگر کجا گلی ، باشد چو روی تو
تنها بهار ِ من ، چشمان ِ سبز توست
بوی ِ نسیم و عید ، آید ز کوی ِ تو

لیلا تویی و من ، مجنون ِ عاشقم
ساحل تویی و من ، بشکسته قایقم
شور و نشاط ِ من ، رویای من تویی
من بی حضور ِ تو ، جز غم چه لایقم

جز آرزوی تو ، دل را بهانه نیست
با تو ز غصه ها ، هرگز نشانه نیست
باد ِ بهاری و باران ِ نم نمک
بی تو به روی ِ من ، جز تازیانه نیست

گفتی ، شنیده ام من هم به گوش ِ جان
هرگز نگویمت ، از زردی ِ خزان
از گریه های ِ تلخ ، از ناله های سرد
کز دوری ات دلم ، آکنده شد از آن

 


                                                       عاشق .

+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1384ساعت 21:7  توسط انوش  | 

                                               یا هو

 

داشتم میخوابیدم . تاریک و روشن ِ دم صبح بود ولی دلم هنوز هوای شب داشت . دلم یک تاریکی مطلق میخواست ، ازآنهایی که باید کورمال کورمال ، دستت را دور و بر خودت بگردانی تا دیواری یا تکیه گاهی پیدا کنی و مسیرت را حدس بزنی.از آنهایی که باید قدمهایت را با فواصل کوچک و لرزان برداری تا احیاناً یک سکندری نابهنگام کله پات نکند.
دلم یک شب میخواست بی هیچ کورسویی از نور و ماه و ستاره .

میدانستم که برای حس نکردن و ندیدن این غربت کشنده و دلگیر نیست که دلم تاریکی و شب میخواهد ، ولی فکر هم نمیکردم این شعله ی آرزو ، از این آتش تازه ی توی قلبم زبانه میکشد . فقط میدانستم که سخت به آن نیاز دارم.

در اینجور مواقع همیشه رویایی با یک تصویر شفاف از از دوران کودکیم برایم تداعی میشود ، یک تصویر که سالهاست با من و همراه من هست :

از خواب میپرم و یک نیاز غریزی وادارم میکند تا از رختخواب بیرون بیایم ولی همه جا و همه چیز سیاه است ، تاریکی مطلق و شب محض است و من هیچ چیزی را نمیبینم .
دستم را دور و بر خودم میچرخانم برای یافتن دیواری که تکیه گاهم باشد . صدای آشنایی میشنوم با لحنی که آن هم آشناست ، مخلوطی از التماس و وحشت و تسلیم . یک لحن آشنا که روزها هم به وفور آن را شنیده ام . یواش یواش جلو میروم ، درون سیاهی مقابلم ، تصویر کم رنگ و مبهمی از شیء سپید رنگ میبینم . چند ثانیه بیشتر طول نمیکشد و من همان سپیدی را نشانه میکنم و به سمت جلو میروم . مادر را میبینم که به سجاده نشسته است و دارد ملتمسانه نجوا میکند . میگذرم ، میروم و سبکبار برمیگردم . کنارش دراز میکشم و سرم را روی زانویش میگذارم و به خواب میروم.....

این تصویری از رویای من در وقتهایی است که تاریکی چشمم را به روی همه چیز بسته است. بعدها ، هر بار با دیدن این رویا از خودم پرسیدم چرا لحن و آهنگ شبانه ی مادر ، حتی در آن تنهایی و تاریکی کور و دور از دسترس هم ، اینقدر با ترس و التماس و وحشت و .... آمیخته بود؟ هیچوقت این استنباط را نداشتم که این با جنس زنانه ی او مرتبط است چرا که توانایی های بیکرانش رو دیده بودم و شجاعت و شهامتش را لمس کرده بودم ولی باز هم سوال برایم پیش میآمد.
مادر من متعلق به نسلی است که خود را کوچک و بیمقدار شمردن ، وحشت زده و تسلیم بودن ، سر به زیری و اطاعت محض ، از بدو تولد جزئی از آموزه های تربیتی شان بوده و این توهم آنچنان برایشان رنگ واقعیت گرفته که باورشان جز این نیست.
فراموش نمیکنم که علی رغم دموکراسی درخشانی که پدرم در حکومت کوچک خانوادگی اش برقرار کرده بود و از نمونه های قابل توجه آن ، اصرار به آموزش و تحصیل مادر کم سوادم و جلب مشارکت او در وظایفی خارج از چارچوب وظایف مقرر مادرانه و همسرانه اش بود ، مادر هیچگاه تن به این مساوات نداد . باور او چیز دیگری بود . توهمات القاء شده  در خصوص عدم توانایی همتراز شدن با مردان ، او را به یقین رسانیده بود . باوری از نوع " زن خوب و فرمانبر پارسا .... " ، برای او حکم غریزه و فطرت را داشت .

تا پریروز و قبل از شنیدن خبر درگیری پارک دانشجو ، این سوال برایم تکرار میشد که اگر مادر من متعلق به نسلی گذشته و از میان رفته است ، چرا باز هم فریادی نمیشنوم و حتی در این عصر و دوره ی نوین هم همه ی آنچه میشنوم نجواهایی است سرشار از ترس و ناچیز پنداری خویشتن و التماس و ... ، چرا به جز ضجه های متعاقب خشونت تحمیل شده و تجاوز و بهره کشی ، صدای دیگری حتی به آرامی هم نمیشنوم؟

از پریروز به این طرف ، این سوال از ذهنم پاک شده ولی به جای آن احساسی شبیه شرم و یا شاید بغض وجودم را فرا گرفته است. احساسی که ناشی از این است که در این فرهنگ مرد سالار و سرشار از خشونتی که با آمیزه های متحجرانه ی مذهبی و سیاسی ، شکل و شمایل سهمگین تری پیدا کرده ، شهامت و جسارتی که از این مادران و همسران و دختران و خواهران اندک و معدود دیدم ، مثال زدنی بود . احساسی که ناشی از نقطه ی ابهامی است که این شهامت و جسارت زنانه ، بر روی مرد بودن خودم و بسیاری دیگر از مردان این سرزمین گذاشت.

تا قبل از این ، زنانی را دیده بودم که در نشان دادن توانایی هایشان ، دست بسیاری از مردان را از پشت بسته بودند و اگر بیشتر نرفته بودند ، به دلیل شرایطی بود که نظام و فرهنگ حاکم سد راه آنها قرار داده بود . ولی ندیده بودم در فضایی که مردانش از شهامت پیگیری و احقاق حقوق پایمال شده شان ، بی نصیب هستند ، اینچنین زنانی باشند که با فریاد ادعای به حقشان ، به ستیز با باورهای تلخ جامعه و فرهنگ رایج در آن ، حتی با همنوعانی که به فطرت بیش از توانایی انسانی شان اعتقاد دارند ، برخیزند.

اگر چه من مدتها بود که رویاهای دیگری هم داشتم که نیازی به تاریکی مطلق نداشتند ، مثل رویاهایی که روزهایم از آنها نور و روشنی میگیرند یا رویاهای دیگری که احساس میکنم هر کسی در آن فقط یک انسان است فارغ از جنس و نژاد و زبان و .... ، ولی باز دلم میخواست تاریکی مطلق باشد و من باز هم همان رویای کودکی ام را ببینم ....

داشتم میخوابیدم و تاریک روشن ِ دم صبح بود . دلم یک تاریکی مطلق میخواست که در آن باز مادرم را ببینم که به سجاده نشسته است و من صدای آشنای او را میشنوم.
دلم یک تاریکی مطلق میخواست که در آن مادر را ببینم و بشنوم که لحن و آهنگ صدایش ناآشناست ، نجوا نیست ، فریاد میزند ، التماس نیست ، حقش را میطلبد .
دلم میخواست مادر را ببینم که شبیه سیمین بهبهانی و فیروزه مهاجر و بقیه ی مادران تجمع پارک دانشجو است .
دلم یک تاریکی مطلق میخواست ....

 

                                                                عاشق .


+ نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1384ساعت 16:27  توسط انوش  | 

                                             یا هو

مثل اینکه یواش یواش دارد برایم عادت میشود تا هنگامیکه به یک آهنگ زیبا و دلنشین گوش میدهم و غرق در فضای دل انگیز ِ کلام و نوای آن آهنگ میشوم ، حس ایجاد شده ی پس از آن ، وادارم کند تا بیایم و اینجا در این وبلاگ عنوانش کنم و سعی کنم تا دیگران را هم در همان احساس لذت با خودم شریک کنم.
اگر چه حس ایجاد شده در هر موقعیتی و برای هر فردی ، بستگی به روحیات فرد و شرایط ایجاد آن حس دارد ، ولی تاًثیر بعضی از عوامل محرک از جمله شعر و موسیقی در ایجاد یک حس مشترک برای طیف متنوعی از افراد ، انکار ناپذیر است.
آنچه مسلم است هیچکس منکر توانایی قدرت کلمات در توصیف حالات روحی و تعریف شرایط خاص ِ گوینده نیست. بویژه زمانی که کلمات با وزنی آهنگین و در بهترین شکل انتخابی شان ، همچون شعر ، نگاشته شده باشند. اما آنچه اثر بخشی شعر را صد چندان میکند ، انتخاب یک موسیقی هماهنگ و همصدا با وزن و محتوای عنوان شده در شعر است.
و صد البته نحوه ی خواندن و ارائه ی ظرایف نهفته در شعر ، با آوازی که لحن و صوت آن بتواند در جذب مخاطب موثر باشد نیزاهمیتی بسزا و قابل توجه دارد و شاید به تعریفی ؛ بخش عمده ای از این مهم به عهده ی خواننده ی اثر است.
 
با این مقدمه ، قصدم معرفی شعر و آهنگی بود که اخیراً و در یک شرایط خاص روحی - روانی ( چیزی شبیه به یک خلسه ی عرفانی ) شنیدم و همان شرایط خاص، اسبابی شد تا به مضمون و آهنگ آن توجه ویژه ای داشته باشم . میزان تاًثیرگذاری این اثر چنان بود که پس از آن نیز هرگاه و درهرشرایطی به همان آهنگ گوش داده ام ، ناخواسته دچار التهابی درونی میشوم که ریشه ی آن در شوری است که همان شعر دلنشین و موسیقی درخشان آن ، در دلم ایجاد کرد.

آهنگ زیبا و پر محتوای شورعشق از آلبومی به همین نام به خوانندگی علیرضا افتخاری ، که به اعتقاد من یکی از برجسته ترین و قابل تامل ترین آثار این هنرمند عزیز میباشد.
بی هیچ توضیح اضافه ای در خصوص ارزشمندی و زیبایی کلیه ی قطعات خوانده شده در این آلبوم آقای افتخاری ، فقط شنیدن و لذت بردن از این آلبوم زیبا را توصیه میکنم.


عشق شوری در نهاد ما نهاد
جان ما در بوته ی سودا نهاد

گفت و گویی در زبان ما فکند
جست و جویی در درون ما نهاد

داستان دلبران آغاز کرد
آرزویی در دل شیدا نهاد

قصه ی خوبان به نوعی بازگفت
آتشی در پیر و در برنا نهاد

عقل مجنون در کف لیلا سپرد
جان وامق بر لب عذرا نهاد

بهر آشوب دل سوداییان
خال فتنه بر رخ زیبا نهاد

از پی برگ و نوای بلبلان
رنگ و رویی بر گل رعنا نهاد

فتنه ای انگیخت، شوری درفکند
در سرا و شهر ما چون پا نهاد


                                                         عاشق .

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 23:58  توسط انوش  | 

                                                یا هو

 

آفتاب ِ صبح ِ خندان ِ بهار
در سخن آمد که من روی ِ تواَم

آسمان ِ بیکران هم گفت من ،
رنگ ِ چشم ِ مست ِ جادوی ِتواَم

در زمین سرو ِ صنوبر چون شنید
گفت من بالای ِ نیکوی ِ تواَم

عطر ِ مطبوع و دل انگیز ِ بهار
گفت من هم قاصد ِ بوی ِ تواَم

چون شب ِ یلدا شنید این قصه را
گفت من هم شرح ِ گیسوی ِ تواَم

گفت ابریشم درست است این سخن
من ولی چون نرمی ِ موی ِ تواَم

سوسن ِ وحشی ز جا برجست و گفت
در لطافت من چو بازوی ِ تواَم

تیزی ِ شمشیر ِ زهرآلود گفت
من مثال ِ روشن ِ خوی ِ تواَم

با وجود ِ خوی ِ تند و آتشین
گفتم اما من ، دعا گوی ِ تواَم

این همه میدانم از تو،زین سبب
بی قرار ِ کام ِ دلجوی ِ تواَم

 

                                                   عاشق . 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 0:25  توسط انوش  |