ز اضطراب پرم از ملال لبریزم
بهار له شده در دستهای پاییزم
و یک اشاره ی کوچک برای من کافیست
که حس شاعری خویش را برانگیزم
تو از سخاوت ابر بهار سرشاری
من از صلابت شعر و ترانه لبریزم
هنوز خانه ی دل به روی غم باز است
هنوز پیش تو دریای اشک میریزم
تو آفتاب بلندی و من گیاهی خشک
نگاه کن من ِ پژمرده را ، که برخیزم
دلم گرفت ز تکرار بی تنوع خویش
کجاست عشق که دستی به او بیاویزم
