برای القای حسی که در یک متن نهفته است ، قاعدتا باید فضایی را آفرید که در درون خود ، شمایلی از همان احساس را به نمایش بگذارد.
اگر چه ، و بر اساس تعریفی که از نویسنده و یا شاعر در باور داریم ، باید هر آنچه که با قلم او به رشته ی تحریر در می آید ، نمونه ای باشد از آنچه که آرمان و ایده آل اوست ولی این بدین معنا نیست که یک نویسنده یا شاعر نباید از محدوده ی اعتقادی خود فراتر رود ، بلکه برعکس این که کسی بتواند از توانایی هایش در جهت ارائه ی دیدگاه ها و نظریاتی که خلاف اعتقادات و باورهای قلبی و یا شرایط حاکم برزندگی اش هستند ، استفاده ای ببرد ، خود امتیازیست که براساس آن و در قالبی که لذت فهم و درک ِ آن دیدگاه ها و نظرات را چند برابر میکند ، تصویری از همه ی آنچه که مبانی اعتقادی و اصولی ِ تفکرات گوناگون هستند ، به نمایش گذاشته و ضمن اشاعه و تبلیغ منطقی ِ باورهای خود ، حق انتخاب و نتیجه گیری را به خواننده واگذار میکند و این تعریفی است که میتوان آن را به همه ی آنچه به نام هنر و زیر مجموعه های آن میشناسیم تعمیم داد.
غرض از نوشتن این مقدمه این نبوده که جسارت کرده و خود را در زمره ی نویسندگان و یا شاعران شمرده باشم ( که من معتقدم توانایی های ذهنی شان نشانگر وجود نبوغی است که از آن در جهت روشنگری اذهان عمومی استفاده میبرند و من هیچگاه ادعایی دراین خصوص نداشته و نخواهم داشت ) ، بلکه پیش توضیحی درباره ی فضایی است که در شعر زیر، تصویری متفاوت از آنچه من در دنیای خویش و از عشق دیده ام ارائه میدهد.
باور واقعی من این است که عشق نه تنها عذاب نیست ، که راهکاریست برای آسایش و آرامش ابدی روح متلاطم انسانها و یگانه راهی است که در آن چراغی فرا روی انسان برای رسیدن به رستگاری ابدی روشن است.
پامال ِ چکمه های ِ عذابی دوباره ام
مثل کویرو در تب و تابی دوباره ام
می میرم از عطش و فقط با خیال تو
راهی به ناکجای ِ سرابی دوباره ام
جز در خیال و خواب نمی بینمت ، ولی
گویی خراب و مست ِ شرابی دوباره ام
با داغ ِ عشق ِ محالت ، آتش زدم به دل
چون خاک ِ داغ ، تشنه ی آبی دوباره ام
با این همه به فکر ِ شتابی دوباره ام
آماده ام که باز بپیچانی ام به عشق
آماده ی هجوم ِ طنابی دوباره ام
با عشق خو گرفته ام این روزها ، عجب
گویی که مستحق ِ عذابی دوباره ام
عاشق .

