این وبلاگ خاموش شد. برای همیشه....
به قرنطینه ی خود نشسته ام.
این وبلاگ خاموش شد. برای همیشه....
تو بودی.
ریزخوانی برف
و صدای آمدن تو،
رنگ ترانه بود.
خورشید تنها دو ساعت و نیم،
از من عبور کرد
آه گونه و کوتاه
ولی،
گرمای روشن یک روز را
ضمیمه داشت.
شبهای قطبی دنباله دار هم،
بعد از جلال روز
آکنده از هزار خواب کوچک و
کودکانه بود.
عاشق .
پی نوشت:
- من برگشتم.
- چند فیلم خوب دیدم و چندین فیلم خوب هم با خودم آوردم. باید بشینم و دیده ها و شنیده هام رو راست و ریس کنم. از چند فیلم از هوارد هاکس و جوزف منکیه ویچ و ویم وندرس و آلن پارکر و پازولینی گرفته تا عمده ی فیلمهای کوراساوا و موسیقی ژان میشل ژار و پاکو دلوچیا و چارلز آزناوور و پیتر گابریل گرفته تا ترانه های بیژن مفید.
- برای دوستی که برف با آمدنش ایستاد و فردا با بودنش بهار بود.
من غرق می شدم.
آب،
برای تو پُر بود
از صدفهای بستۀ ناپیدا
- پُر یا پوچ -
و روی آب،
شاخه های سبز شناور.
کدامیک
شکل دستهای تو
بود؟
عاشق .
پی نوشت:
- قصد داشتم به خاطر بیست و دوم بهمن چیزی بنویسم، ولی احساس میکنم شور وحال روزهای بهمن 57 برای بچه های امروز کمی ناشناخته است.
اگر دل به این باور بسپارم که دوران گذارهای تاریخی پر تب و تاب و عصر انقلابها دیگر تمام شده است، مجبورم با تأسف برای نسل امروز که حافظه ی تاریخی شان نمونه ی عینی برای ایده های چپگرایانه و حرکتهای انقلابی سراغ ندارد، دل بسوزانم.
- به بازی Ben Kingsley در فیلم "خانه ای از شن و مه" چندان جدی و با نگاهی نقادانه توجه نکردم و دلیل آن هم حساسیتم بر خصوصیات کارآکتری بود که بن کینگزلی نقش او را بازی میکرد.
اعتقاد دارم بازی کردن در نقش یک ژنرال سرخورده ی ایرانی، با تمام خصوصیات فرهنگی و شخصیتی اش نیازمند بررسی همه جانبه ی یک دوره ی تاریخی از کشور ایران است و هیچ شخصیت قابل توجه ای را نمیتوان فارغ از شرایط اجتماعی و سیاسی آن دوره ی خاص بررسی کرد. مسلماً با درک کاملی از هویت فرهنگی و جغرافیایی یک شخصیت، بهتر میتوان به نشان دادن جنبه های مختلف رفتاری او پرداخت و بدیهی است که یک هنرپیشه ی غیر ایرانی با فاصله ی فرهنگی فراوان از ایران و ایرانی، توانایی مناسبی برای ارائه ی چنین نقشی ندارد.
این موضوع جای بحث فراوان دارد ولی به هر حال، دیدن فیلم Death & Maiden ساخته ی رومن پولانسکی، فرصتی بود تا به بازی بن کینگزلی در نمایش کارآکتری که قابل تعمیم به هر فضای اجتماعی و فرهنگی در هر کجای دنیا میباشد، خیره شوم و از نمایش و تصویر سازی شخصیتی که در پشت سیمای آرام و ترحم برانگیز آن سابقه ای از رفتارهای سادیستیک و حیوانی نهفته است، لذت ببرم.
- سیگورنی ویور نیز بازی درخور توجه ای به نمایش میگذارد. سیگورنی ویور برای من یادآور خاطرات دوران کودکی و بازی با تفنگهای اسباب بازی است که بر روی دسته ی آن عکسی از هنرپیشه ای شبیه به او در لباس چرمی نقش بسته بود.
- همه ی نفسهایم را جمع کرده ام تا آخر همین هفته که به خانه می روم، گرد و غبار خستگی و دلتنگی و دوری ۳ ماهه را با یک بازدم عمیق از سینه ام بیرون بریزم و اندرونم را با یک نفس عمیق، پُر از بوی خوب خانه و عشق و خنده لبریز کنم. یک نفس عمیق پُر از بوی سیاوش...
دودهای ِ روشن ِ رقصان،
با شتاب مارپیچ و محو شونده
و رنگ ِ آفتابی آسمان
در انبساط انتهای ِ آن،
اندام ِ شیشه ای ِ تو بود.
وسوسه،
بوی ِ نان می داد.
بالاست
این دستهای ِ روستایی ِ ساده،
در خیال ِ سرگذشت ِ دانۀ گندم
که وصف ِ دستهای ِ تو بود.
عاشق.
- قرار بود بابت همدردی با دوستی ودر اعتراض به مشکل اینترنتی اون عزیز پست تازه ای نذاریم ولی خوب از اونجایی که حضرات روسای اون دوست عزیز فهمیدند که عواقب امنیتی، سیاسی و اجتماعی به روز نکردن این وبلاگ اصلاً نگران کننده نیست و نه تنها کن فیکون نخواهد شد بلکه آب هم از آب تکون نمی خوره و لذا اینترنت را فعلاً و تا اطلاع ثانوی جهت استفاده ی اون عزیز برقرار نگه داشتند، تصمیم گرفتیم این پست رو با سرور و شادمانی تقدیم همون دوست عزیز بکنیم.
- آنکه نگاهش به دیگران متکبرانه است، تنهایی اش را تقدیس میکند و آنکه متواضع است، تقسیم. این از خود گذشتن است.
- چندتایی فیلم گیر آوردم که تا قبل از رفتن خونه باید ببینمشون. از امشب شروع میکنم و اگر چیزی توجه ام رو جلب کرد، حتماً اینجا مینویسم.
موج،
خطر می کند و خود را
به آغوش ِ مرزهای ماسه ای می اندازد
و جای پاهای تو را
از من می رباید.
تو را،
دریاها هم می خواهند.
عاشق .
پی نوشت:
- یادم آمد که نه خیلی پیشترها، طاقتم به هرهفته یکشنبه ها نمی کشید و چهارشنبه ها هم گاه گاه میپریدم وسط وبلاگ. الان دو هفته از پست قبلی ام میگذرد.
- قلبهای تنها، مثل گودالهای آب ِ کوچک و یخ بسته اند در زمستان سرد بیابان.
بهار هم که بیاید و یخها آب شوند، باز تنهایند و به دریا نخواهند رسید و دیری نخواهد گذشت که در گذر فصلها، تبخیر می شوند و خشک، و بادها ماسه های پس مانده از آنها را بازی خواهد داد.
خوش اقبال که باشند، پرنده ای مانده در راه چند روزی از ضیافت وجودشان سیراب خواهد شد یا گرد و خاک خستگی از تن خواهد شست.
آفتاب که تند بتابد و طراوت که فرو بنشیند، گودالهای کوچک و تنها قلبشان خواهد خشکید و پرنده هم به راه یاران رفته خواهد رفت.
- فیلم La Dolce Vita یا زندگی شیرین( 1959 ) را از قدریکو فلینی با بازی خوب مارچلو ماستریانی دیدم.
فلینی، که اتفاقاُ چند روز پیش سالروز تولدش بود( 20 ژانویه 1920 )، در این فیلم با نگاه ویژه ی نئورئالیستهای ایتالیا و سبک رایج همان دوران، تصویری از جامعه ی معاصر ایتالیا را از دید یک ژورنالیست نشان میدهد.
زندگی شیرین در زمان نمایش مورد اقبال مردم و منتقدین قرار گرفت ولی به خاطر انتقادهای گزنده و نیشدارش از جامعه ی روز ایتالیا، از جانب کلیسا مورد سرزنش قرار گرفت.
اشاره ی زیبای فلینی به همگرایی ژورنالیسم و صنعت سینمای تجاری و ستاره سازی غرب بویژه آمریکا، علاوه بر پرداخت سینمایی یک نقطه نظر خاص، به ارجمندی هنر سینما و ادای دین به آن نیز می پردازد.
فلینی نئورئالیستی است که سوررئالیسم برای او بهانه ای است برای نشان دادن لحظات عجیب و غریب سیرک زندگی و نیز انحطاط اخلاقگرایی. فیلمهای "جاده" یا "هشت و نیم" و یا "آمارکورد" را ببینید تا بدانید که من راست می گویم.
- فیلمهایم دارد ته میکشد، باید هرچه زودتر یک فکری به حال خودم بکنم.
پیش-پس نوشت:
ویرایش جدید به پیشنهاد پیپ قرمز.
ما یک مثلث بودیم.
دست هایمان درهم،
انتهای پیوسته ی زاویه ها بود
و پیکانی،
نشانگر راه رستگاری.
دستهایمان لرزید...
ستاره رها،
و گشادگی بازوهامان
از حجم بین دو آغوش هم
فراتر شد.
ضلع چهارم،
فاصله ی دور ِ
سرپنجه های ِ
من و تو بود.
عاشق .
پی نوشت:
- فیلم "آگراندیسمان" ( Blow Up )، در کارنامه ی فیلم سازی آنتونیونی یک اتفاق و یک گسست است.
آمیخته ای از سینما و عکاسی و موسیقی و فلسفه و جامعه شناسی و ده ها موضوع دیگر. باور می کنم که "آگراندیسمان" یعنی همه ی سینمای آنتونیونی.
- "آگراندیسمان" گنجینه ای است از صحنه هایی که همه ی ظرافت عکس را دارند و به راحتی احساس نگاه کردن به یک عکس را به بیننده القا میکنند. صحنه های زیادی در این فیلم هست که میتوان هر فریم شان را بیلبوردی کرد و نگاه هزاران چشم را به سمت آن چرخاند.
- بازی ونسا رد گریو همیشه دیدنی است، در "آگراندیسمان" هم همینطور.
در راه بودیم
و باد،
همراه ما
به تابلوی عبور یکطرفه
می خندید.
می رفتیم
به جانبی که کوه هایش
در دورها،
از قامت ما
کوچکتر بود.
عاشق .
پی نوشت:
- دوستان عزیزی که من را به بازی موسوم به شب یلدا دعوت کردند مخصوصاْ ندا، نیما، پاندورا یا پگاه و شب قطبی بسیار عزیز، قطعاْ عدم اجابت من را دلیل بی توجهی و کم لطفی ام نمی دونند. مطمئناْ این دوستان عزیز آنقدر بزرگوارند که می فهمند گاهی شرایط خلق و خوی آدم برای حرف زدن مساعد نیست و نگاه کردن و گوش دادن و فهمیدن، تنها چیزهایی هستند که آدم را آرام میکند.
- به نیما گفتم این اعترافات برای زمانی است که آدم می خواهد روابطش را نزدیکتر و خصوصی تر کند. در این شرایط باید برای هر کسی که نیاز نزدیک شدن به او را بیشتر احساس می کنی، به چیزهایی اعتراف بکنی که برای هم او مهم و قابل توجه اند. باید در مقابل خواسته های طرف مقابلت، رو راست باشی.
- فیلم تحقیر ( Contempt ) از ژان لوک گدار را دیدم. این فیلم نکته برای لذت بردن زیاد دارد. از فصل شروع و معرفی فیلم و در واقع تیتراژ غیرمعمول آن گرفته تا دیالوگهای دو زبانه ی فیلم. دیدن فریتز لانگ و بریژیت باردوی زیبا، هر دو به عنوان بازیگر که دیگر جای خود دارد.
اتشی از انگشتانم بر می افروزم
که از سوزش کشیدن رنگها
- نقره ای ِ نگاه و قرمز ِ نفس های تو-
شعله می کشند.
بوسه ای از شعله می گیرانم
و شرم را
بر گونه های تو،
می سوزانم.
عاشق .
پی نوشت:
- این پست برای عزیزانی است که سرکشی ام میکنند، حتی اگر به پُرس و جویی هم باشد. آنهایی که پست های غمگینانه را انتظار نمی کشند.
- سالها بعد از دیدن فیلم "سگ اندلسی" که من رو به یک شب تا صبح سر خاروندن و سیگار کشیدن و گیج بودن مهمون کرد، در عرض چند شب گذشته فرصتی دوباره پیش اومد تا با سینمای لوئیس بونوئل لذت نشستن و تا آخر فیلمی رو با اشتیاق دیدن و در آخر هم راضی بودن رو تجربه کنم. در این چند شب گذشته فیلمهای "میل مبهم هوس" و "تریستانا" رو باز هم دیدم.
- در "تریستانا"، علاوه بر ویژگی های مشترک در تعدادی از فیلمهای بونوئل، مثل نگاه سوررئالیستی اش به مقوله های مذهب و عشق و اعتماد، نکته قابل توجه دیگر تصویری است که بونوئل از افول اشرافیت سنتی نمایش میدهد. تصویری که باورپذیری اش آدم را تا مرحله ی ایجاد حس ترحم نسبت به وضعیت موجود، برانگیخته می کند.
- تأثیر بازی فرناندو ری در نمایش نظرات کارگردان و انتقال حس درونی او به تماشاگر، اجتناب ناپذیر است. فرناندو ری، بازیگر خوب سینمای اسپانیا است.
پس-پی نوشت:
امروز،خانه نشسته بودم که منشی ام برای انجام کاری آمد و خبر آورد دو تا از بیمارهای ثابت مطب، دو دختر جوان مبتلا به سرطان، در عرض ۲۴ ساعت گذشته فوت شده اند.
یکی شان دختر خانم 14 ساله ای بود مبتلا به لوسمی حاد و دیگری دختر جوانی بود دانشجوی رشته ی ادبیات اگر اشتباه نکرده باشم و درگیر با یک تومور نوروبلاستومای پیشرونده در پیشانی و پشت حدقه ی چپ.
افسوس می خورم برای ناآگاهی و فقری که اینها را در زودتر رفتن مساعدت کرد.ارتباط آنها با من نه به عنوان یک پزشک که به عنوان تنها راه مانده ی در دسترس برای مقابله با این شرایط بود و من در حیرت از اینکه چه میتوانم بکنم غیر از اعتماد بخشی که میدانستم تنها داروی امید بخش برای خودشان و خانواده هایشان بود.
میدانم که در اندازه های خودم کمک موثری بوده ام گاهی، ولی سخت گله مندم از شرایطی که باعث می شود اینها به اندازه ی لازم و صحیح به رفع مشکلاتشان نپردازند.
بسیار موارد بود که من با زبان خودشان تشریح کردم که تلاش برای زنده بودن حق اینهاست و به همان اندازه ای که هر دختر جوان دیگری در هر جای دنیا می تواند، باید از امکانات بهره بگیرند.
سعی فراوان کردم به خانواده هایشان توضیح بدهم که مایه گذاشتن برای حفظ زندگی دختر، چیزی از مردی پسرانشان کم نمی کند. حتی سرمایه ی بعدهایشان را هم از بین نخواهد برد که درسی خواهد بود برای همان پسرها تا دخترانشان را دوست بدارند، همانگونه که پدر و مادرهایشان داشتند. که نداشتند البته!
دختر کوچکتر را پنج شنبه با حال بد آوردند و من در اصرار که این نیاز به بستری شدن فوری و شروع یک درمان جدی ودوباره دارد. کاری که چندین بار تا الان به اصرار خودم انجام شده بود ولی طبیعت ساده ی فرهنگی خاص این مردم که همه چیز را در ساده ترین شکلش می خواهند، دیگر داشت آنها را بی حوصله میکرد و مادرش شاکی از اینکه تازه از انجام دوره ی درمانی سلسله واری برگشته که تا الان نه تنها بهبودی ای به دنبالش نبوده که به غرور بومی شان هم لطمه زده است.
گلایه ی تلخی داشت از اینکه نگاه به خودش و دخترش در بیمارستان، نگاهی تحقیرآمیز بوده است و برخورنده به حجب و حیای سنتی شان. میگفت احساس میکنم مسخره مان میکنند و من در این فکر بودم که گناهی هم ندارد، تلقی رفتارهای دیگران در فرهنگ های بومی و سنتی، ناشی از نشناختن است و تعبیر اشتباه به دنبال آن.
بهت زده ام از اینکه پنج شنبه من اصرار میکردم به انتقالش به شیراز و دخترک خودش مصرانه مخالف بود. مادرش به من التماس میکرد که راضی اش کنم و من با تعجب میگفتم راضی کدام است؟ بردارید و ببریدش. عصر هم پدرش را در مطب دیدم و یک یادداشت و شرح حال از دخترش دستش دادم و با تاکید بر راه افتادن در همین امشب، راهی اش کردم.
غروب که منشی ام آمد و کاری داشت و من از او اوضاع و اخبار را پرسیدم، گفت که دیشب فوت شده است و من هنوز متعجب و بهت زده ام که چرا اینها هنوز نرفته بودند؟ دخترک اصرار می کرد؟ یا خودشان خسته شان شده بود؟
خسته ام عجیب!!
مانده ام که زندگی و مرگ اینها درد است یا خستگی و بی حوصلگی و تنهایی های خودم؟
دلم نمی خواهد آنقدر درگیر خودم باشم که نگاهم از اینها پوشیده شود و دیگران را فراموش کنم.
من هم یکی از همانها هستم. نیستم؟
عاشق .
دوستان عزیز اگر نظری دارند لطفا در پست قبلی بنویسند.
می افتیم، آخر!
همچون
فرفره ی
چرخنده ی
میوه ی افرا.
زمین،
آغوش همه ی بهانه های ماست
با شولای گرم خاکش.
می افتیم
و سبز می شویم.
عاشق.
پی نوشت:
- برای عزیزی که دغدغه هایش برای فرداهای نیامده و افسوسش برای روزهای رفته، من را به همدلی و همراهی اش موظف می کند.
- این پست هیچ پی نوشت دیگری ندارد.